زندگی زيبا

سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری

لحظه دیدار نزدیکست...
نویسنده : بهار - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧

لحظه دیدار نزدیک است .

باز من دیوانه ام، مستم .

باز می لرزد، دلم، دستم .

باز گویی در جهان دیگری هستم .

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!

آبرویم را نریزی، دل !

- ای نخورده مست -

لحظه دیدار نزدیک است .


comment نظرات ()
من از من می ترسم...
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

ترسم نیست بی تردید  از جاده  از سایه
تاریک تاریکم
من از من می ترسم...

 

من از سایه های شب بی رفیقی
من از نارفیقانه بودن می ترسم...


comment نظرات ()
سلام ای شب معصوم...
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

تقدیر .تقدیر بی تقصیر نیست
بنا به تجربه می دانم این یعنی نشانه!!!!(با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی)؟ انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد

من آدم اتفاقهای ناگهانی ام. آدم تصمیم های احمقانه.
و این منم زنی تنها
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی


باد و خاک و طوفانی بلند می شود که اول شالم بعد پرونده ام و بعد خودم ولو می شویم روی آسفالت وسط خیابان
در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
و این زمان خسته ی مسلول
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، اشارتیست به آرامش
و من به جفت گیری گل ها میاندیشم


باد دارد از جا می کندم. اولین بار است اینقدر احساس سبکی می کنم. که بادی مرا ببرد
در کوچه ها باد می اید این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که د ست های تو ویران شد... باد میآمد


اینقدر احساس سبکی می کنم. که بادی مرا ببرد. می گذارم ببرد. به بادبادکهایی فکر می کنم همین دیروز؛ از لای تارهای موهای لخت تو که روی چشم و پیشانی ات پاشیده بود توی آسمان می دیدم
ای یار ، ای یگانه ترین یار.
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

به تو و خودم فکر می کنم و آن دیروز عصری که بر فراز آن تپه چمنکاری شده نشسته بودیم و آدمها را می دیدیم و سیگار می کشیدیم. من و تو. تو با آن مهربانی همیشگی ات. . به دیدن آسمان از چشم تو . از لا به لای نفسهای تو آنجا که از همه به آسمان نزدیکتر بودیم. تکیه داده بودم به شانه ات و می شد هر جایی را که می خواهیم ببینیم.

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟


comment نظرات ()
حکایت ما جاودانه شود
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧
تو اکنون زعشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمی خوانی

ازاین غم چو حالم نمی دانی

پس از تو نمونم برای خدا

تو مرگ دلم راببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه ی غم

گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی

که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش

زخشم طبیعت شکسته

 

پ.ن: آهنگ های نامجو، مثل همیشه آرامش دهنده!


comment نظرات ()
نظر خصوصی...
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱

دوستان نظر خصوصی نذارین لطفا چون نمیشه خوندشون


comment نظرات ()
رهگذر...
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠

رهگذر بیشتر به من توجه داشت تا کسی که مدتها بود آنجا در انتظارش ایستاده بودم...


comment نظرات ()
من و تو...
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧

داستان من و تو از اونجا شروع شد که...

من: این طُرفه نگر که خود ندارم یک دل/ وانگه به هزار دل تو را دارم دوست

تو: سرا پای مرا دل آفریدند/ که مفتون سرا پای تو باشد...

من:کجاست جای تو در جمله زمان که هنوز،که پیش از این،که هم اکنون،که بعداز آن،که هنوز

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ که تا ابد، که همیشه، که جاودان، که هنوز...

تو: تو را و مرا، بی من و تو بن بست خلوتی بس...

من: از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح/ بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

تو: اوج من آنجاست که تو آنجا به اندازه ی من پست باشی...

من: خوابم بشد از دیده در این فکر جگر سوز/ کآغوش که شد منزل آسایش و خوابت؟

تو: شبگرد کوچه های پر از درد می شوی/ مفهوم تازه از اعداد فرد می شوی

وقتی غریبه روی دلم راه می روی/ احساس ظالمانه ای از مرد می شوی

من: آن گل که هردم در دست بادیست/ گو شرم بادش از عندلیبان...      

تو: من اگر این بار رفتم، رفتم، آزارم مکن/ این تغافل های بیش از پیش در کارم مکن

بنده می خواهی ز خدمتکار خود غافل مباش/ می شود ناگه کسی دیگر خریدارم، مکن

من: توبه ی مستی، نمازی می کنم/ با خدا هم صحنه سازی می کنم

دیگر از این نردبازی خسته ام/ گر شش آمد هم به بازی، خسته ام

 

و... تا تو رفتی، من ز حیرت سوختم...

و به اینجا ختم شد که...

تو:

سواحل لب تو آخرش تمامم کرد/ که بوسه بوسه مرا در تو چال می کردند

من و تو پاسخ افسانه های گمشده ایم/ که بعد ما همه از هم سؤال می کردند

من:

عشق دستی زد و روی لب هم جا ماندیم/ در سکوت من و تو، اشک صدا بود که ریخت

خسته از خش خش پاییزم و می اندیشم/ این همه خاطره ی زرد کجا بود که ریخت؟


comment نظرات ()
اندر احوالات...
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧

صبح الطلوع مادر کله پاچه به خوردمان داد حالمان تو مایه های بد است...

چه کنیم؟؟؟ میسازیم 


comment نظرات ()
خداوندا...
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤

 

خدایا...دهانم را بو کن!...ببین...بوی سیب نمیدهد!

..من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم سیب بچیند!

...میدانی یک آدم بدون ِحوایش چقدر تنها میشود؟!
...
...میدانی محکوم بودن چقدر سخت است

وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبوییده باشی؟!

...میدانی حوای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند؟!

...میدانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوای دیگری میشوند؟!

...نمیدانی!

...تو که حوا نداشته ای هیچ وقت!

...ولی اگر میدانی و باور کرده ای خستگی ام را، این آدم را ببر پیش خودت!.

..خسته ام از زندگی...دهانم را بو کن!...ببین...بوی سیب نمیدهد!!...


comment نظرات ()
رها تر از پرنده ها...
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢

رها تر از پرنده ها

عشق من... نفس من... که انقده خوبه


comment نظرات ()
← صفحه بعد