داستان من و تو از اونجا شروع شد که...
من: این طُرفه نگر که خود ندارم یک دل/ وانگه به هزار دل تو را دارم دوست
تو: سرا پای مرا دل آفریدند/ که مفتون سرا پای تو باشد...
من:کجاست جای تو در جمله زمان که هنوز،که پیش از این،که هم اکنون،که بعداز آن،که هنوز
و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ که تا ابد، که همیشه، که جاودان، که هنوز...
تو: تو را و مرا، بی من و تو بن بست خلوتی بس...
من: از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح/ بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
تو: اوج من آنجاست که تو آنجا به اندازه ی من پست باشی...
من: خوابم بشد از دیده در این فکر جگر سوز/ کآغوش که شد منزل آسایش و خوابت؟
تو: شبگرد کوچه های پر از درد می شوی/ مفهوم تازه از اعداد فرد می شوی
وقتی غریبه روی دلم راه می روی/ احساس ظالمانه ای از مرد می شوی
من: آن گل که هردم در دست بادیست/ گو شرم بادش از عندلیبان...
تو: من اگر این بار رفتم، رفتم، آزارم مکن/ این تغافل های بیش از پیش در کارم مکن
بنده می خواهی ز خدمتکار خود غافل مباش/ می شود ناگه کسی دیگر خریدارم، مکن
من: توبه ی مستی، نمازی می کنم/ با خدا هم صحنه سازی می کنم
دیگر از این نردبازی خسته ام/ گر شش آمد هم به بازی، خسته ام
و... تا تو رفتی، من ز حیرت سوختم...
و به اینجا ختم شد که...
تو:
سواحل لب تو آخرش تمامم کرد/ که بوسه بوسه مرا در تو چال می کردند
من و تو پاسخ افسانه های گمشده ایم/ که بعد ما همه از هم سؤال می کردند
من:
عشق دستی زد و روی لب هم جا ماندیم/ در سکوت من و تو، اشک صدا بود که ریخت
خسته از خش خش پاییزم و می اندیشم/ این همه خاطره ی زرد کجا بود که ریخت؟